ابزار وبمستر

بهترین وب سفارشی پونی و انیمه - داستــان در یاد داشت ~ فصـل اول - قسـمت دوم

Menu


こんにちは皆
お元気ですか ?
私に従ってください
ありがとう

Home subject My link page

view

امروز : ^^
دیروز : ^^
کل : ^^
این ماه : ^^
ماه پیش : ^^




HTML5 Audio Player

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

designer

Designer: Taranome Mitsuba
 داستــان در یاد داشت ~ فصـل اول - قسـمت دوم
یکشنبه 31 تیر 1397 × 07:58 ق.ظ    


http://www.upsara.com/images/4p2s_yyyyyyyyyyy.png


واسه خوندن داستان بپــــــــــــــر ادامه ...



ادامه داستـان :

اما نمیدونستم که اون کسیه که به حدی عاشقش میشم که بقیه دوستـام از فکرم برن

امروز داخل مدرسه علوم رو زنگ اول داشتیم

واسه علوم که هیچی نخونده بودم ولی خدارو شکر سنسی صدام نزد /:

با این وجود که شینوا خونـده بود (:

موقع برگشت از مدرسه با شینوا سان و یو سان برگشتم

کلی تو راه باهاشون حرفیدم و خندیدم

شینوا با همه آدمهایی که تاحالا دیده بودم فرق داشت

یعنی آدمی بود که وقتی ببینیش جذبش میشی

نه پر حرف بود و نه کم حرف

پشت سر کسی نمی حرفید

و بی دلیل بقیه رو زایه نمیکرد

واسه همین آنجی و یونا و یو سان باهاش صمیمی تر از من شده بودن

منم خب حق دارم که یکم حسودیـــــــــــ کنم (:

وقتی خواستیم بریم خونه هامون (یو سان و شینوا ایستگاه بعدی پیاده میشن و آنجی خونشون نزدیک ماهه ) دیدم که
یو سان خیلی با شینوا صمیمی شده و وقتی من ازشون خداحافظی کردم اصلا متوجه نشدن

مخصوصا یوسان

چون در حال حرفیدن بود و صدامو نشنید ):

منم چشام از حدقه از بیرون و با صدای بلنـــــــــــــــــد گفتم :

یو سااااااااااااااااان ...... خفه شووووووووووو دیهههههههههههههه ....... خداحافظظظظظظظظظظظظظظ /: 
(البته به ژاپنی گفتم)

بدبخت کپ کرده بود

منم دلم خنک شد

شینوا یه نگاهه با اخمی و معنی داری بهم کرد و خداحافظی کرد

منم خیلی بی احساس از شینوا خداحافظی کردم

چون بهش حسودیم میشد خووووووووو

خونه که رسیدم خودمو مثه مرده ها رو مبل انداختم

مامانم راجب مدرسه و اینجور حرفا ازم پرسید

منم جواب سر بالا دادم

ساعت 5 عصر که از خواب بیدار شدم اول انیمه دیدم

بعدشم یکم ژاپنی خوندم که فردا تو مدرسه کم نیارم

آخه خیلی سخته که بخوای با ژاپنی ها به صحبتیــــــــــــ

منم از فرصت استفاده کردم و چند تا فحش ژاپنی یاد گرفتم که به یو سان بگم (:

از بسکه دلم ازش پر بید

شب شام خوردم و بلا فاصله خوابیدم

خواب دیدم که تو مدرسه دارم راه میرم و هیچکی تو مدرسه نیست

بعدش یهو شینوا رو دیدم که مثه از این انیمه ها هستن که قدرت مابراطبیعی دارنا شده بید 0:

بعدشم یه گلوله بهم پرتاب کرد و رفت پیشه آنجی و یوسان

صبح که بلند شدم یونیفرمه مدسه ام رو پوشیدم و نشستم صبحونه خوردم

وقتی از مترو پیاده شدم و به مدرسه رفتم دیدم که نه آنجی و نه یو و نه شینوا تو صف نیستن

فک کردم خواب موندن

یکم قبل از شروع کلاسها تو مدرسه چرخیدم و یهو دیدمشون 0:

نه بابا خوب با شینوا گرم گرفته بیدن

منم از پشت درختا آروم آروم نزدیکشون شدم و گفتم : کووووووونییییییییییچییییییییییییواااااااااااااااااااااااااااااااا

اونا هم گفتن : کاوزو (یعنی آشغال به ژاپنی البته کوزو هم میشه )

ادامه دارد...



   
ترنم میتسوبا ×comment()