تبلیغات

ابزار وبمستر

بهترین وب سفارشی پونی و انیمه - داستــان در یاد داشت 追悼で~ فصـل اول - قسـمت هفتم

メニュー


こんにちは皆
お元気ですか ?
私に従ってください
ありがとう

Home subject My link page

見る

今日 : ^^
昨日 : ^^
すべて : ^^
今月 : ^^
先月 : ^^




HTML5 Audio Player

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

デザイナー

Designer: Taranome Mitsuba
 داستــان در یاد داشت 追悼で~ فصـل اول - قسـمت هفتم
شنبه 24 شهریور 1397 × 09:01 ق.ظ    

http://www.upsara.com/images/4p2s_yyyyyyyyyyy.png

کونیچیوا مینا سان ^^

بپــــــــر ادامه ^^



خب الان دیه موقعه قرار رسیده ولی حال ندارم پاشم از جام /:

مامانم صدام زد : میتسوبا پاشو دیه دیرت میشه مگه با دوستات قرار نداری ؟

منم یکم پنکیک خوردم و پاشدم ک آماده شم ...

یه دامن مشکی با کت سفیدی ک جلوش یه پاپیون داشت و تازه خریده بودمش پوشیدم .. کفش پاشنه بلند و جورابه تا زانو

میدونم ک تو ایران غیر عادیه ولی تو ژاپن چنین پوششی عادیه ^^

یکی از ویدیو های مدل موی داکوتا رو نگا کردم و مثه اون موهامو خرگوشی بستم

و دیگه آماده بیدم >0<

توش مونده بود ک رفتم اونجا چی سفارش بدم ؟

من با مترو رفتم آخه بابام جایی بود و نمیتونست منو با ماشین برسونه

وقتی که رسیدم ... باید میرفتم دو کوچه بالاتر تا دوستامو ببینم ... اول خواستیم بریم پارک و بعدش بریم قهوه بخوریم با میلک شیک و ...

تا دو کوچه بالاتر رفتم ولی هنو بچه ها نیومده بودن ... اوه ... یهو شینوا رو دیدم

سیلام کردیم و منتظر بقیه بروبچ موندیم تا بیان ... از ب اونجا مونده بودیم که دیگه خسته شدیم

ولی بروبچ هنو نیومده بیدن ):

شینوا پیشنهاد داد که بریم داخل کافی شاپ و دوتایی باهم یه چیزی بخوریم

منم قبولیدم ^^

شانس بدبختیه ما همین که رفتیم تووووووو ... بروبچ مـثه نکو (گربه) به ما زل زده بیدن /:

گفتن با عصبانیت که : یک ساعته مارو علاف کردین پس کجا بیدین ؟ و آنجی شروع کرد به جیغ و داد که خستشه /:

منم گفتم ک خودتون کجا بیدین که مادوتا دختر رو تک و تنها تو خیابون ول کردین و اومدین خودتون و دارین میلک شیک با کافه اضافه میخورین /: !!!!!

یو چان هیچی نگف

آنجی هم که به شدت عصبانی شده بود گفت ک : به درک ... ! ... اصلا من میرم خونه . دیگه هم با شما هیچ جایی قرار نمیزارم !

منم گفتم : 地獄に行く یعنی برو به جهنم !

یونا چان زورکی آنجی رو سرجاش نشوند ولی آنجی محکم زد تو دسته یونا چان !!!!!!

بدبخت دستش کبود شد !

گفتم هوی آنجی ... چه مرگته ...

یه دقیقه طول دادن که دیگه این وراجی هارو نداره ...اصلا تو خیلی داری پررو میشی ...دیگه دلمون نمیخواد ک ببینیمت آنجی ...کسی که بزنه تو دست بهترین دوست من یعنی به من خیانت کرده پس برو به درک

آنجی هم بلند شد و رفت بیرون و محکم در رو به هم کوبید

به حدی ک شینوا سیخ شد !

بعدش من نتونستم خودمرو کنترل کنم و یهو زدم زیر گریه ... بعد یو هم گریه کرد ... بعد شینوا هم گریه کرد ... یونا هم از درد دستاش گریه کرد !

یهو مغازه داره رو کرد به ما و گفت : مگه اینجا آدم مرده ک دارین گریه میکنین ! همه ی کافه رو صدای گریتون برداشته !

برین بیرون از مغازه من !

ما هم خب همه گریون ... زدیم بیرون از مغازه !

یو و یونا چان باهم رفتن خونه ... من و شینوا هم با هم رفتیم ...

من تو راه هی گریه میکردم و شینوا هم دلداریم میداد ... با اینکه اشک تو چشماش جمع شده بود ولی با تمامه توانش میخواست کاری کنه که من بخندم (:

ولی من خیلی عصبانی و ناراحت بودم و زیاد خندم نمیگرفت ):

واسه ی اینکه حالم بهتر شه شینوا گفت که : موافقی بریم باهم دیه کوروکه (نوعی غذای ژاپنی شبیه به شنیسل مرغ ) بخوریم ؟

من موافقت نکردم ولی شینوا منرو زورکی کشوند تو مغازه فست فود و غذا فروشی !


http://imgurl.ir/uploads/i20448_tumblr_nj0t9cgepV1u6xtrco1_1280.gif

خودش یه کوروکه ترد برداشت که روش یکم نمک دریایی پاشیده بودن !

منم ترجیح دادم که ابی فرای (نوعی غذای ژاپنیه که با میگو درست میشه) که به خوبی داخل آرد و تخم مرغ سرخ شده بردارم و بخورم ^^

شینوا گفت که : مطمنی که غذای دیه ای نمیخوای ؟

گفتم چطور مگه ؟

گفت : آخه خودم میخوام یکم اونیگیری (غذای ژاپنی که توش برنجه ) بخورم ^^

خیلی عجیب بود چون اینقد میخورد ولی از منم لاغر تر بید /:

گفتم : نه مرسی من چیزی نمیخوام ^^

شروع کردیم به خوردن ^^

شینوا کوروکه هرو دو لپی میخورد ^^

منم خب به آرومی ابی فرای میخوردم ... تازه شکمم هم زود پر شد و زیاد جا نداشتم  ...

ولی شینوا بعد از اینکه کوروکه هرو خورد ... شروع کرد به خوردن اونیگیری !

خیلی هم با اشتها میخورد

من وقتی تموم کردم منتظر شدم تا شینوا هم اونیگیریش رو تموم کنه ...

بهش گفتم که : بزار یه زنگ بزنم بع یونا ببینم دستش خوب شد یا نه ... و اینکه کجا هستن ...

زنگ زدم بهش ولی ...

ادامه دارد



   
ترنم میتسوبا ×comment()